شعر نو
- می خواهم شعری نو بسرایم...
چون غزل بلد نیستم
و ای کاش این را همان روز اول گفته بودم
تا تو حالا
این همه متوقع نباشی ...
من غزل بلد نیستم
باور کن از ردیف کردن قافیه بیزارم...از تکرار متنفرم...
یادت هست؟!
مَهر تو را یک غزل قرار دادیم
غزلی که من نداشتم...نه آن موقع ...نه هیچ وقت دیگر
من شعر نو می خواستم: یکی ...دوتا ... سه تا...
و چندین بیتِ فرد...رها ، بی قید...اما زمان دار؛موقت!
من شعر نو می خواستم...از همان اول
اصلا اشتباه کردم که تو را... بگذریم
می دانی که من مَردم
من مثل تو نیستم که حوصله داری ؛ صبح تا شب...
من مَردم
حق بده که خسته شوم...
حتی از تو...
که هیچ گاه خسته نمی شوی ؛ حتی اگر صبح تا شب...
تو غزلی؛تخلص می خواهی...
اما من از مثنوی هم سر در نمی آورم...چه رسد به غزل
پس مَهرت را نخواهم داد...ندارم ! باور کن
نه عشق ، نه تفاهم
برو دادخواست بنویس...
بفهم زن!غزل دیگر از مد افتاده...روزگار ما ،روزگار شعر نوست
شعری که من می خواهم...
شعری که در هرجا بتوان سرود
در خیابان ؛ رستوران
شعری که تنها به درد یکبار خواندن بخورد...
غزل ، مال خانه است؛مخصوص آشپزخانه ...کهنه است ؛مال دستهای قدیمی است...
اما
گریه نکن...
باشد...تو هم باش
در حاشیه دیوان دلم
زیر آن شعر نو که تازگی ها سروده ام...می بینی چقدر زیباست...
زیباتر از تو
پس همان گوشه بنشین و ساکت باش...
***
- راست گفتی ... همه را
الا یک چیز:
تو مرد نیستی
جاودانه ترین غزل ها را یک مرد سرود
پس یقین داشته باش که
تو مرد نیستی ...